+ تاريخ چهارشنبه ششم اسفند 1393ساعت 2:11 نويسنده nazli |
برای خودم مردی شده ام...

این روزها در سکوت سرسخت...

بی صدا گریه می کنم...

ولی!

دنیا مواظبم باش...

قلبم هنوز زنانه می تپد .

 

+ تاريخ چهارشنبه ششم اسفند 1393ساعت 1:40 نويسنده nazli |

باران

نيا باران ، زمين جای قشنگی نيست ...
من از اهل زمينم خوب ميدانم ،
که گل در عقد زنبور است ، ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست می دارد ....
نيا باران زمين جای قشنگی نيست .

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 10:3 نويسنده nazli |

سادگی

همه چیز را ساده می پنداشتم تا اسیر پیچیدگی ها نباشم
این چنین بود که ساده از دل خویش گذشتم
حیف نمی دانستم سادگی بهایی عجیب گران دارد
و امروز دلم را به سادگی مثل کودکی گم می کنم
باران می آید و دلم چون قطره ای آب می شود و در دل زمین می رود
اشک می ریزم و دریای غم دلم را غرق می کند
دل من دیگر دل نیست
خرابه ای از پای بست ویران است
چشمانم را می بندم
بی خبر از اینکه خواب چشمانم را کسی در ناباوریم ربود
سادگی ، باران ، اشک
حرف حساب من با شماست
چرا هیچ کس به من نگفت
مواظب دلت باش ...؟!

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 9:56 نويسنده nazli |

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.

همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 19:57 نويسنده nazli |
چند سالی می شود من خاطرم آزرده است
یک نفر قلب مرا دزدید و با خود برده است

خانه غمگین، قاب خالی، ساعتی درگیر خواب
روی قالی تک تکِ گل هایمان پژمرده است

غصه خوردن را رها کردم ولی این روزها
ذره ذره گم شدم، چون غصه من را خورده است

بی خیالم، بی خیالِ بی خیال از رفتنت
ظاهرا شادم ولیکن باطنم افسرده است

"آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟"
دیر کردی، شهریارِ قصه هایت مرده است

احسان نصری

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 19:47 نويسنده nazli |
شاه بودم، تخت رفت و تاج هم پيدا نشد
سر نخِ مشكوك اين تاراج هم پيدا نشد

دست در دستت، به لب لبخند، روي اين زمين
حال و احوالي كه در معراج هم پيدا نشد

يار من بودي به حكم دل، دريغ اما دريغ
توي دستت يك دولوي خاج هم پيدا نشد

درسخوان بودم ولي كنكور عشقت سخت بود
تست هايش در كتاب گاج هم پيدا نشد

سعي جانفرساي من، از اين غزل تا چشم تو
در صفا و مروه ي حجاج هم پيدا نشد

ايمان صابر

 

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 19:38 نويسنده nazli |

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 18:50 نويسنده nazli |
سرنوشت

نگذاشتن با نخواستیم کلی فرق دارد.......................

سرنوشت را نمیشود از سر نوشت......................

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 18:31 نويسنده nazli |

+ تاريخ شنبه بیستم دی 1393ساعت 19:35 نويسنده nazli |